دوشنبه سیزدهم مهر 1388
مدتهاست هی میام و میخوام حرف بزنم
درد دل کنم
اما...........................
نمیشه
دیگه نمیتونم
حرفام تو ذهنم میچرخن و
همون جا ها یه جایی گم میشن
یعنی حاضر نیستند به زبون بیان
میگن گذشته رو بریز تو سینه و ساکت شو
امروزم همینی که هست بپذیر
و فردا.............................
پنجشنبه یکم اسفند 1387
تا چند دقیقه پیش تو ماشین نشسته بودم
بارون میومد
برف پاک کن هم هر چند ثانیه یک بار میزد
همیشه تو روزای بارونی نگاهم به برف پاک کن بود که چه تلاشی میکنه
اما امشب ......
هر بار که برف پاک کن میزد میدیدم شیشه چقدر شفاف شده مثل ایینه تصویر روبرو شفاف تر از همیشه دیده میشد
صاف و روشن..
گفتم کاش زندگی هم همینقدر پاک و روشن بود
صاف و شفاف...
هنوز چند ثانیه ای نشده بود که قطره های بارون صفحه شیشه رو پر کرد همه چیز کمرنگ شد کدر شد و محو شد
شلوغ و درهم
مثل زندگی............................
تلاش برف پاک کن هم بیهوده بود
.....................................
شنبه هجدهم آبان 1387
شب روز های سختیو می گذرونم
خدایا کمکم کن .
این بار دیگه از پا میفتم
خدایا کمکم کن
تحمل این غصه خیلی سخته
بار این غم خیلی سنگینه
خدایا کمکم کن
خدایا
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
به آدمهای دور وبرت که نگاه می کنی لبخند بی روحی تحویلت میدهند
وتو به دنبال نگاه گمشده ای می گردی
.
هر کس گرفتار گرفتاریهای خویش است
..
این روزها آدمها چه زود دل می بندند و چه زود دل می کنند
چه مشتاقانه به سویت آمد
و چه غمگنانه از کنارت رفت
و تو باور کردی
اشتیاق آمدنش را
و غم رفتنش را
بی خبر از اینکه تو برای او قصه ای کوتاه بودی
نه خاطره ای پا بر جا
شنبه پنجم مرداد 1387
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و
عمرمو میگیرم ازت
این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنند
این نفسهای بی هدف زنده به گورم می کنند
چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره
فرشته مردن من منو از اینجا میبره
چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همه است آی دنیا بیزارم ازت
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت

